آنچه که پسرک هرزهگرد کوچههای دور به لبخندی بهدست آورد سالها رویای شبهای گریان من بود
آنچه پسرک مغرور قلمرو بیرحمی با آوردن اسب سفیدی بهدست آورد شبها که در اصطبل میآرمیدم آرزوی من بود که در سر میپروراندم
تلخترین حقیقت زندگیست آنچه او دارد و من با حسرتش زندگی میکنم
حسرت آرمیدن در بازوان تو
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٥ ب.ظ
سهشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٧
روزهای بارانی
چه روزهای بدی برای اینکه چترت را فراموش کنی
و چه روزهای بدی برای اینکه تنها باشی
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱۱ ب.ظ
دوشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٧
اون که همیشه آدما رو تشویق میکرد رویاهاشونو دنبال کنن حالا خودش از رویاش میترسه
اون که همیشه لبخند گوشه لبش بود... اون که همیشه بدون اینکه ازش بخوای به آدما کمک میکرد.. اون که همیشه به همه اعتمادبهنفس میداد و بهشون میگفت که نباید بترسند... حالا خودش مثل ... ترسیده!!!!! اما بهجای اینکه یکی بیاد بهش بگه: «نترس، همهچی درست میشه، تو آدم قویای هستی، تو میتونی» همه ازش میپرسن : «مطمئنی؟ اگه شکست بخوری چی؟ اگه زمین بخوری میدونی چه چیزایی رو از دست میدی؟» یکی ته وجودش داد میزنه «نه مطمئن نیستم حالا چی از جونم میخوای؟ میترسم لعنتی! تو اصلا میدونی ترس چه شکلیه؟» ولی نمیتونه اینا رو بلند بگه چون بازم باید لبخند بزنه و بگه «همه چی درست میشه»
اما اگه درست نشد چی؟ اگه من گاومو فروختم و بهجای اینکه لوبیای سحرآمیز بگیرم یه مشت لوبیای معمولی گیرم اومد چی؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٤ ق.ظ
سهشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٦
تو مثل شبنم لطیفی، نرم، پاک، زیبا
من مثل خورشید خشمگینم و سوزان
حکایت غریبیست حکایت من و تو که من طاقت دوری ندارم و تو طاقت دیدار
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٠ ب.ظ
یکشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٦
همیشه میگفتی «نگو نمیشه، تا آخر راه برو و بگو نشد»
اینجا آحر راهه... نشد لعنتی بدون تو نشد
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٠ ب.ظ
پنجشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٦
یه داستان دیگه
شنهای سفید… دریای آبی زلال… ترکیب رنگی جالبیه! وقتی به خط افق نگاه میکنی فکر میکنی اونجا دنیا تموم میشه. وقتی G رسید دم شنها دیگه دووم نیاورد. وقت نداشت بره هتل و لباسشو عوض کنه، واسه لذت بردن از همه چیزایی که برنامهریزی کرده بود فقط 3روز وقت داشت واسه لذت بردن و یادآوری خاطرههاش.
یه نگاهی به دور و برش انداخت، این وقته صبح فقط دیوونهها میان کنار ساحل. کفشهاشو درآورد، میخواست مثل اون موقعها روی شنها راه بره. میخواست ببینه میتونه دوباره اون حس رو داشته باشه. میخواست ببینه هنوز هم همون چهره لعنتی آشنا میاد تو ذهنش یا نه.هوا یهکم خنک بود اما نه اونقدر که نشه از برخورد موجهای کوچیک به ساق پا لذت برد. G برگشت بهطرف دریا تا داد بزنه مثل همیشه که به دریا میرسید؛ اما دیگه دادی نداشت که بزنه!! یهجورایی انگار آزاد و خوشحال بود. همونجا وایساد و به افق خیره شد. عاشق اینکار بود. اولین بار بود که بدون فکر و بدون حضور کس دیگه داشت از زندگی لذت میبرد. چشمهاشو بست تا همون چهره آشنا رو ببینه اما یه تصویر مبهم دید. ترسید، چشمهاشو باز کرد و سرشو تکون داد. چطور میتونست به این راحتی عشقشو با اون همه خاطره فراموش کنه و به دختری که امروز صبح دیده بود فکر کنه؟ چند بار محکم سرشو تکون داد انگار میخواست دختره رو از ذهنش پرت کنه بیرون.
دوست داشت تا ابد اونجا وایسه و خط آبی انتهای آسمون رو نگاه کنه. G بهطرف دریا حرکت کرد، انگار میخواست بره و به اون خط برسه. خم شد و پائین شلوارشو چند تا تای بزرگ زد تا خیس نشه آخه بعدش باید میرفت جایی… جایی که اصلا دوست نداشت؛ یا نمیدونم شایدم دوست داشت. اه لعنتی، چرا نمیتونست اون صورت کوچولو رو فراموش کنه، چرا نمیتونست همون پسرک عاشق شکستخورده همیشگی باشه و به عشقش وفادار بمونه؟ یهچیزی تو سرش بلند داد میزد "نه احمقجون، تو باید مهربون بشی، وفادار و صبور. اینا ارزشهای توئه. تو باید همیشه لبخند بزنی و لباسای مرتب بپوشی اما غمی که تو وجودته همیشه از پشت لبخندهات پیداست" اما دخترک با اون صورت کوچیکش یه گوشه تو ذهنش آروم نشسته بود.
G دوربینشو برداشت و چند تا عکس از دریا و درختها گرفت. یه دسته ماهی روی سطح آب داشتن شنا میکردن، انعکاس نور خورشید رو بدن براق ماهیها مثل برق چشمای دختره بود وقتی که داشت واسهاش تعریف میکرد که چطور واسه محلهشون یه مجله درست کرده. با خودش فکر کرد چه فکر احمقانهای، احتمالا اگه کس دیگهای این قضیه رو واسهاش تعریف میکرد بهش میخندید و مسخرهاش میکرد اما مگه میشد اونو مسخره کرد وقتی با اون همه انرژی تعریف میکرد که چطور داستان مردم محله رو توش نوشته. دلش میخواست دوباره ببیندش اما دوست داشت به دریا نگاه کنه!!!! واقعا دوست داشت دریا رو نگاه کنه یا فقط داشت از زیر قضیه در میرفت؟
چشماشو بست تا دوباره صورت کوچولوشو تصور کنه، میخواست ببینه ارزش اینهمه فکر کردن رو داره یا نه. سعی کرد جزئیات صورتش رو بهیاد بیاره. موهای مشکی فرفری، صورتی که برای هیکلش کوچیک بود، چشمای درشت خرمائی، بینی کوچولوی گرد و چیزی که بیشتر از همه تو صورتش به چشم میاومد سیم ارتودنسی دندونهاش بود.ایراد گرفتن از صورتش هیچ کاری نداشت، انقدر راحت بود که خیلی راحت میتونست مثل همیشه جلوی تب فکریاش رو بگیره اما نمیدونم چرا این بار نمیخواست،
حتی سعی هم نکرد جلوی خودشو بگیره. پاهاشو خشک کرد، کفشهاشو پوشید و راه افتاد. وقتی سوار تاکسی شد ترس همه وجودشو گرفته بود، عرق کرده بود، پاچه شلوارش خیس شده بود و بوی دریا میداد، کتش پر از شن شده بود و پیرهنش به تنش زار میزد اما اینا چیزایی بود که اون هر وقت میخواست یه کاری بکنه به خودش میگفت تا خودشو منصرف کنه، اما این بار نمیخواست خودشو گول بزنه.
لعنت به این جزیره مزخرف، چرا یه ذره ترافیک نداره؟ از لب دریا تا اینجا فقط 2دقیقه راه بود؟؟!!! اگه یه کم بیشتر طول میکشید شاید آمادهتر میشد اما وقتش بود که با ترسش روبرو شه، باید باهاش حرف میزد، باید بهش میگفت که ازش خوشش اومده حتی اگه جواب رد میشنید اهمیتی نداشت.
وقتی از ماشین پیاده شد نسیم خنکی به صورتش خورد، صورتش یخ کرد و فهمید که بدجوری عرق کرده واسه همین تصمیم گرفت یه دوری تو سالن بزنه تا مطمئن شه که وضعیتش نرماله و عرق صورتش خشک شده. رفت تو دستشوئی و یه آبی به صورتش زد اما وقتی تو آینه نگاه کرد دید که بدجوری رنگش پریده، نمیفهمید چرا انقدر عصبی شده. میدونست اگه الان یه کاری نکنه این داستان تا قیامت ادامه داره. G رفت توی سالن و از دور دختره رو دید که داشت با چند نفر که بهنظر دوستاش میومدند صحبت میکرد. خشکش زد و نشست : نکنه دوستپسر داشته باشه!!!! G به خودش گفت تا وقتی مطمئن نشم که با کسی نیست جلو نمیرم.
G اونطرف سالن ایستاده بود و بهش خیره شده بود که چطور با شور و حرارت داشت یه چیزی رو واسه دوستاش تعریف میکرد. با اینکه حرکات G خیلی تابلو بود و بدجوری به دختره خیره شده بود کسی متوجه G نشد، شاید بهخاطر اینکه انرژی تمومنشدنی این دختر تمام توجهها را به خودش جلب میکرد.
ساعتشو نگاه کرد، تقریبا نیم ساعت بود که همونجا ایستاده بود و حرف زدن اونا رو تماشا میکرد. دیگه داشت قضیه واسه خودش هم خندهدار میشد واسه همین تصمیم گرفت یه کاری بکنه. بلند شد و رفت اونطرف سالن و شروع کرد به بررسی پوسترها و غرفهها.
خیلی بیمقدمه رفت طرفش:
- دوباره سلام
= سلام، شما که رفته بودید کنار دریا و گفتید دیگه برنمیگردید!
- برگشتم یه نگاهی به اینورا بندازم و بعد برم ناهار
= ناهار؟ ساعت تازه 10 اه!!!!
- (وای خدایا کمکم کن! نمیشد یه برنامه بهتر بگم یا مثلا سکوت کنم و لبخند بزنم، تنها کاری که بلدم)……
= چطور تنها اومدید؟
- (وای خدایا من احمق رو بگو که صبح تنها نیومدم، حالا حتما فکر میکنه اون که صبح باهام بود دوستدخترمه)
= خواهرتون کجاست؟
- (خدا رو شکر، فکر میکنه که خواهرمه. اینم کمک از طرف خدا!!!! حالا یه کاری بکن)
- اون رفته دنبال خرید
= آره خوب خانوما!!!! ولی من اصلا از خرید خوشم نمیاد
- (دقیقا به همین دلیله که تو متفاوتی) هممممم. راستی من داشتم این پوسترا رو نگاه میکردم و میخواستم ببینم میتونم یه کپی ازش داشته باشم؟
= گمان نکنم کپی ازش داشته باشیم ولی یه دقیقه صبر کن ببینم چیکار میتونم بکنم. از کدوم خوشتون اومده؟
- (از هیچکدوم، از تو) از اونیکی اون ور سالن
G اونجا وایساد و با چشمای مات و مبهوت نگاه کرد که دختر رفت اونطرف سالن و با خونسردی هر چه تمامتر پوستر رو از چارچوبش درآورد و زد زیر بغلش و آورد اینطرف.
= این مال شما، واقعبین باشیم هیچکس نمیخواست اینا رو نگاه کنه
- مرسی خیلی لطف کردید!!! (همین؟ یالا یه کاری بکن. یه Compliment بده)
= شما کجا درس خوندید؟
- (دقیقا به همین دلیله که من ازت خوشم اومده چون تو هیچوقت تموم نمیشی حتی وقتی من از استرس خفهخون گرفتم) ...
=...
-...
این مکالمه یه دو ساعتی طول کشید تا بالاخره G جرأت کرد به ناهار دعوتش کنه.
= ببخشید وقتتونو گرفتم، خیلی هم حرف زدم
- خواهش میکنم، من لذت بردم در واقع میخواستم بگم خوشحال میشم با ما ناهار بخورید که بتونیم بیشتر صحبت کنیم (ما دیگه کدوم احمقیه؟ با من!!!!!!!)
= خیلی ممنون شما لطف دارید
- (یعنی چی لطف دارید؟ الان داری من رو دودر میکنی یا باید بیشتر اصرار کنم؟) جدا میگم!!!
= ممنونم
- (من الان چه خاکی به سرم بریزم؟) خواهش میکنم!!! من فقط 3 روز اینجا هستم، هیچجا رو هم نمیشناسم، نهار میخوریم بعد هم این دور و برها رو بهم نشون بدید.
= اینورا خیلی جای دیدنی داره، یه شهر باستانی و یه کشتی هست که حتما...
- (وای خدایا چقدر راحت داره منو میپیچونه، گمونم گردنم عین آدمای بدبخت به نشانه التماس کج شده) ببینید شما که فکر نمیکنید من بهخاطر پوسترها یا گشتن جزیره برگشتم؟
- (خندهاش گرفت!!!!! خوب گمونم بردم)
= خیلی خوب من یهخورده اینجا کار دارم، ساعت 2 سرم خلوت میشه. فکر میکنید تا اون موقع بتونید با پوسترها سر کنید؟ (با نیشخند)
- یهکاریش میکنم (من تا صبح هم میتونم صبر کنم، اصلا فکرشو نمیکردم بردن یه مجادله در مقابل یه دختر بزرگشده نیاوران انقدر راحت باشه)
سر نهار بحث زندگیها پیش اومد. G پرسید "زندگی تو جزیره چطوره؟ لذتبخشه؟" و دختر جواب داد : "نه اصلا، اینجا همهچیز گذراست، آدما همه اینجا مسافرن و رو هیچکی نمیشه حساب کرد. همه میان که یه آب و هوایی عوض کنند و بعد هم میرن" G میخواست باهاش مخالفت کنه اما نتونست. بعد دختر گفت : "ما اصولا با کسی که ساکن جزیره نباشه زیاد گرم نمیگیریم چون میدونیم که میره و این باعث میشه دلتنگش بشیم" G سرشو انداخت پائین، میدونست که حق با اونه و تا همینجا هم G توقع زیادی داشته واسه همین خواست بابت همه کارا و پیشنهاداتش معذرتخواهی کنه ولی دختر گفت که این بار داره بهش خوش میگذره فقط باید یه قولی به هم بدن و اون اینکه اسم و شماره و آدرس همدیگه رو نپرسن.
ناهار، گشت توی جزیره، شام... بهترین خاطرههای زندگی G داشت رقم میخورد. G دوست نداشت روز تموم شه...
3 روز مثل برق و باد گذشت، اونا با هم همه جا رو گشتند و خوش گذروندن اما موقع رفتن بود که G فهمید چه اشتباه بزرگی کرده، خداحافظی از دختری که حتی اسمشو نمیدونست و جزیرهای که همه چیزایی که G میخواست رو برای 3 روز بهش داده بود مثل خودکشی بود. صدای غرش موتور هواپیما مثل صدای یه هیولا بود که همه رویاهای G رو بلعیده بود و G فقط میتونست از بالا برای جزیره دست تکون بده و صدای آهنگی که گوش میده رو بلند کنه که میخونه I Can't Live With or Without You
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٤ ب.ظ
سهشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦
چقدر راحته حراب کردن رویاهای یه آدم
به سادگی ۱۵ میلیون تومن وثیقه خروج از کشور
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٧ ب.ظ
جمعه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٦
Screw Dubai!!!!!!!!! Screw Copacabana!!!!!!!!!!!!!
THIS IS HOME AND I LOVE IT
"KISH"





.jpg)

¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢۳ ق.ظ
پنجشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٦
there are more than 3000000 known flower species. one looks like a set of beatifull curtain cuddled a precious gift,
one looks like an onion, one looks like a turtle, one looks like a monkey....
one looks like an schoolteacher, one looks like a gymnist, one looks like highschool girls,
one looks like an intellectual one with whom you do the crossword puzzles in bed on hollidays, one looks like a beauty queen,
one looks like you when your eyes dance around, your fabulous eyes that contains the sadness of the world.
and there is the orchid!!!!!!! the incredible ghost orchid with that most unusual combination of arcs that reminds me of your body
and that soft pure corolla wich reminds me of your irresistable creamy skin
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٠ ب.ظ
سهشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٦
ofcourse i'm gonna end up alone!!!!
i reject anyone who is crazy enough to actually think about me and then i bitch that there aren't any great oportunity out there.
so all i need is a DOG cuz if i'm gonna be an old lonley man i'm gonna need a thing like a hook, to make kids scared, so i figure out it'll be the dog so kids run past my place and they'll shout "run away from crazy doggy man"
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٦ ب.ظ